
این عکسو ببینین:
Normal
0
MicrosoftInternetExplorer4
http://s1.picofile.com/file/7112081284/aks.jpg
التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
ستقلال و راه آهن / پاس مبعلی در موقعیت آفساید به میلاد رسید!
طنز : گروه کارشناسی دایی عادل و شرکا گل استقلال مقابل راه آهن را آفساید تشخیص دادند!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
كدام بسيجي ها؟
عبدالرحيم سعيدي راد
پشت ميزي از سكوت، به صندلي تكرار تكيه دادهام، و به روزهايي ميانديشم كه بوي عشق و مردي ميداد. دريغا كه از فرصتها، خوب استفاده نكرديم و هنوز نان غفلت ميخوريم و آب به آسياب شيطان ميريزيم.
به آناني ميانديشم كه زمين را به آسمان بردند، و به روزهايي كه تا خدا فقط يك لبيك فاصله بود.
و هزار افسوس كه «لبيك گفتن را لبي هم تر نكرديم.»
... و ياد شبهايي ميافتم كه برنميگردند...
اين روزها به خاطراتي گرم دلخوشم، خاطرات مرداني كه هنوز از بركت حضورشان نفس ميكشيم، شايد از بركت انفاس قدسي اين مردان آسماني جرعهاي نور در دل ما هم پاشيده شود.
... و ياد فرمانده شهيد «حاج همت» ميافتم و با خود زمزمه ميكنم:
دلي خواهم دلي از نسل احمد
دلي كه حاج همت را بفهمد
اين شهيد بزرگ آنقدر به بسيجيها عشق ميورزيد كه ميگفت:«من در پوتين اين بسيجيها آب مينوشم» بعد فكر ميكنم منظور اين شهيد كدام بسيجيهاست.
گفتههاي سردار شهيد «حميد باكري» در ذهنم روشن ميشود كه بسيجيها بعد از جنگ سه دستهاند:
1- دستهاي به مخالفت با گذشته خود برميخيزند و از گذشته خود پشيمان ميشوند.
2- دستهاي راه بيتفاوتي را برميگزينند و در زندگي مادي خود غرق ميشوند...
3- دستهاي به گذشتة خود وفادار ميمانند و احساس ميكنند كه از شدت مصائب و غصهها دق خواهند كرد.
...و به خود نگاه ميكنم كه هنوز نفس ميكشم! ...
++
پ.ن: التماس دعا
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
یا رفیق من لا فیق له
نامت چه بود؟ آدم
فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاك
اینك محل سكونت؟ زمین خاك
آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است
قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك
اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
شغلت ؟ در كار كشت امیدم
شاكی تو ؟ خدا
نام وكیل ؟ آن هم خدا
جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟ همین!!!!
حكمت؟ تبعید در زمین
همدست در گناه؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ كمی
ز چه؟ كه شوم اسیر خاك
آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی
كه؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی...
ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
دلتنگ گشته ای ؟ زیاد
برای كه؟ تنها خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه ؟ دو قطره اشك
داری تو ضامنی؟ بلی
چه كسی ؟ تنها كسم خدا
در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
| استعفاي صمد مرفاوي پس از مسابقه با پيكان |
  |
|
صمد مرفاوي پس از مسابقه امشب در قزوين با قرائت نامه اي از سرمربيگري تيم استقلال كناره گيري كرد .
واعظ آشتياني مديرعامل باشگاه استقلال در اين رابطه در گفتوگويي كوتاه با خبرنگار ايسنا گفت: پيش از بازي مرفاوي به صورت تلويحي به من گفت كه ميخواهد اين كار را انجام دهد كه ما اين مسئله را چندان جدي نگرفتيم اما ظاهرا او پس از بازي چنين كاري را انجام داده است.
خلاصه نامه خداحافظي صمد مرفاوي از سرمربيگري تيم استقلال كه پس از مسابقه در كنفرانس خبري خوانده شد .
خوشحالم كه مانند فصل گذشته استقلال در آسيا تحقير نشد . و توانستيم به جمع 16 تيم برتر قاره راه پيدا كنيم. درحالي كه فقط 3 روز از تمديد قراردادم مي گذشت برخي به من حمله كردند. با اين حال من مورد عنايت مديرعامل محترم استقلال بودم اما بسياري از تمديد قراردادم ناراحت بودند چون من به كسي باج نميدهم و سلامت كار ميكنم.
خوشحالم كه صمد مرفاوي هستم. نه ژنرالم، نه سلطانم و نه امپراطور. اين القاب متعلق به خداوند است. من نميخواهم ژنرال، سلطان و امپراطور باشم.
كارشناساني در تلويزيون عليه من موضع گرفتند كه مشاور تيمهاي ديگر بودند. همه ميخواستند من را خراب كنند و چون با من مشكل داشتند عليه استقلال موضع ميگرفتند اما به عنوان يك خدمتگزار ميگويم كه ديگر سرمربي استقلال نيستم و استعفا ميدهم. با اين حال براي هر كسي كه بعد از من هدايت استقلال را به عهده ميگيرد آرزوي موفقيت ميكنم و چوب لاي چرخش نميگذارم چون دلم با استقلال است.
آنها با من مشكل داشتند ولي كساني را كه من را اذيت كردند به خدا واگذار ميكنم و براي استقلال همواره آرزوي موفقيت دارم.
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
به امید پیروزی آبی پوشان مقابل الشباب وصعود به مرحله بعد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|

حمیده خیرآبادی بازیگر سینما و تلویزیون بامداددیروز درسن 86 سالگی درگذشت.
حمیده خیر آبادی زادهٔ ۱۳۰۳ در رشت و فعالیت هنری خود را از سال 1326 با تئاتر فرهنگ شروع كرده بود. او مدتهابود که دیگر با هیچ نشریه ای مصاحبه نکرده بود و در اخرین مصاحبه ای که از وی در "تهران امروز" منتشر شده بود، گفته بود:بازیگرها وقتی پیر میشوند، دیگر كسی سراغشان را نمیگیرد و این خیلی بد است. من الان مدتهاست كه انگار فراموش شدهام.
حمیده خیرآبادی در فیلمهای سینمایی "اجارهنشینها"، "سرود تولد"، "توکیو بدون توقف"،"بازیگر" ، "سفر به خیر" داریوش مودبیان، "روزی که خواستگار آمد"،" پاک باخته"، "مرد آفتابی"، "سلام به انتظار"، "ماه مهربان"، "تحفه هند"، "کلاه قرمزی و پسر خاله"، "بازی با مرگ"، "روز واقعه"و "راز چشمه سرخ" بازی کرد.
روحش شاد
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
|
فراخوان باشگاه استقلال براي هواداران
|
|
|
در آستانه ديدار تيمهاي استقلال و پيروزي، باشگاه استقلال طي فراخواني از هواداران خود خواست در نهايت احترام به حريف، براي حمايت و تشويق يكپارچه تيم مورد علاقه خود، روز چهارشنبه در ورزشگاه آزادي حضوري پرشور داشته باشند.
به گزارش روابط عمومي باشگاه استقلال، متن فراخوان صادره به اين شرح است:
هواداران صديق و ياران هميشگي استقلال
بار ديگر فرصتي براي نمايش فوتبال ناب ايراني پديد آمد تا دو رقيب سنتي پايتخت در مصافي ديگر رو در روي هم قرار گيرند. «سرآمد بازيهاي ليگ برتر» بدون حضور شما هواداران هميشگي و حمايتهاي صادقانهتان رنگ و لعابي ندارد.
اميد است اين بار نيز به تأسي از مولايمان علي(ع)، فتوت و جوانمردي را در آوردگاه آزادي نصبالعين قرار دهيم و از ميانه ميدان تا بالاترين سكوي ورزشگاه تنها موفقيت تيم خود را در نظر بگيريم كه اين موفقيت نه تنها در كسب نتيجه و پيروزيست بلكه رعايت احترام و نمايش فرهنگ والاي هوادار استقلال نيز خود بخشي از رسالت ما در روز چهارشنبه خواهد بود.
نيمكت امروز استقلال مجموعهاي از بزرگان تاريخ 65 ساله اين باشگاه بزرگ و مردمي است كه در كسوت مدير تيم و مربي در كنار تيم خود هستند و اين بزرگان در كنار بازيكنان از هواداران خود انتظار دارند-نه فقط در جريان 90 دقيقه بازي كه در تمام ساعات پيش و پس از آن - تنها و تنها حمايت شوند.
همزماني برگزاري مصاف استقلال و پيروزي با روزهاي پيروزي انقلاب اسلامي و دهه فجر نشاط گردهمايي بزرگ هواداران استقلال را دوچندان ميكند و اميد است تماشاگران حاضر در ورزشگاه و دوستداران استقلال به نحو شايسته اين روزها را گرامي بدارند.
از سويي نزديكي اربعين حسيني (ع) شور خاصي به ورزشگاه خواهد بخشيد تا با حفظ حرمت اين ايام شاهد رفتاري در خور آموزههاي اخلاقي و ديني از خيلي عظيم هواداران باشيم.
از اين رو باشگاه استقلال بار ديگر از همه هواداران واقعي خود دعوت ميكند تيم مورد علاقه خود را در ديدار روز چهارشنبه همراهي كنند و با تشويقهاي خود زمينهساز موفقيت آبيپوشان باشند |








+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
سايت «شفاف» در گزارشي نوشت:
مرور خاطرات زندگي يك كودك هفتساله در باور عمومي ختم ميشود به بازي و اسبابش. غير از آن چيزي گنگ اگر در گوشههاي ذهن بماند تصاوير محوي است از خانه و آشناياني كه زندگي را تعبير ميكنند.
اما زندگي براي همه يكسان نيست. بعضيها گويي از همان كودكي در قمار سرنوشت شريكند و پاسوز اين روايت از زندگي ميشوند. براي آنها مصيبت از همان كودكي تعريف ميشود و طبق تعريفي نانوشته بدون هيچ موي سپيدي تمام عمر داغدارند. اين واژهها را ميتوان خلاصه داستان زندگي يكي از هزاران كودك پژمرده اين سرزمين دانست و «صبا» هم يكي از همانهاست...
سينوزيت كودكستانيصبا فروزنده به گواه شناسنامهاش متولد شهريور 81 است. قصه زندگي صبا تا زمستان 86 مثل تمام همسالانش بوده است. نقاشي و مدادرنگي و البته مهدكودكي كه صبا روزهاي خوبي در آن پشتسر گذاشت؛ زود به كابوس دردها بدل شد. سردردهاي شديد در آن زمستان نحس به تشخيص اشتباه پزشك معالج ختم شد. علت درد «سينوزيت» اعلام شد و صبا تحت درمان با داروهاي چرك خشك كن قرار گرفت. ادامهدار بودن دردهاي سر صبا روز به روز اطمينان خانواده براي تشخيص اشتباه را افزايش ميداد. مراجعات مكرر به ديگر پزشكان در ششمين روز از بهمن ماه همان سال به تشخيص يك فاجعه منتهي شد؛ «صبا تومور مخچه دارد.» اين جمله در تمام طول عمر يك پدر و مادر بهعنوان بزرگترين زلزله ثبت ميشود و خانواده صبا هم از اين قاعده پر از پس لرزه مستثنا نبودند. حالا ديگر سينوزيت داشتن كمترين آرزوي پدر و مادر صبا بود چون تومور حتي به حرف هم ختم به خير نميشود چه رسد به وجود واقعياش.
درخت پژمرده زندگيصبا در بيمارستان نمازي شيراز بستري شد. تشخيص وجود تومور روي بخشي حياتي از مخچه به نام «درخت زندگي» قطعي بود و در اولين اقدام پزشكان براي كاهش فشار مغز، ناشي از مايع مغزي شانت در سرش كار ميگذارند. جراحيهاي متعدد و مشكلات بيشمار پس از برداشتن تومور، زمستان صبا را به تابستان گره زد تا بار ديگر اين كودك در رقابت با زندگي ناك اوت شود. صبا روبه بهبودي بود.تومور از سرش خارج شده بود و البته 33 جلسه فيزيوتراپي بهانهاي بود براي تكرار لبخند زيبايش به روزگار اما تنها يك اشتباه او را براي هميشه ساكن كرد.
مردوديهاي امتحان وجدانبراي رزيدنتهاي بيمارستان نمازي شيراز بيستمين روز از ماه گرم تابستان سال گذشته روز امتحان بود.
آنها بايد آموختههاي خود ر ا پيش اساتيد ارائه ميكردند تا طبابت را با نمرهاي مقبول پشتسر ميگذاشتند. اين روز اما در زندگي صبا و خانوادهاش روز آغاز مصيبت بود. تصور تصويرش هم ساده است. پزشكان رزيدنت براي امتحان بخشها را ترك كردهاند. يك استاد براي چند ساعتي مسئوليت اداره همزمان 9 بخش از بيمارستان را عهدهدار بوده. حالا اين وضعيت را بايد ادغام كرد در شرايط اورژانسي صبا كه بهخاطر جاگذاري اشتباه «تراكستومي» توسط يكي از رزيدنتهاي حاضر در بخش دچار ايست قلبي شده است. صبا با ايست قلبي آن روز گرم تابستان را آغاز كرد و بعد هم در لحظات پراسترس احياي قلبي بسياري از گرههاي اتصالش به زندگي واقعي را از هم گشوده ديد.
صباي نباتيمتخصصان علم پزشكي به وضعيتي كه صبا به آن دچار است؛ اصطلاحا pvs ميگويند. خودمانياش ميشود زندگي نباتي و اين همان زخم هميشگي بر جان كودكي است كه بهانه زخم خوردنش بيتوجهي كادر پزشكي يك بيمارستان است. صبا ديگر در بيمارستان نيست. او كنج خانه خوابيده و هر دوساعت يكبار با سرنگي كه به معدهاش ميرود غذا ميخورد، مادرش مدام با ساكشن آب دهان و بينياش را ميكشد مبادا گوشه دلش خفه شود. صبا ديگر نميخندد و خانوادهاش ماههاست رنگ خوشي را نديده است.
گناه: قرباني بيگناهيشكايت و تلاش براي احقاق حق از دست رفته كودكي كه كمترين مشكلش وداع با زندگي واقعي است شايد در اولين روزهاي بروز حادثه اين خانواده را اميدوار ميكرد اما بينتيجه ماندن اين تلاشها حالا تنها درد ديگري است، افزون بر انبوه دردهاي خانواده فروزنده. شكايت از رزيدنت خاطي و مسئولاني كه بيمارستاني را براي امتحان دانشجويان تعطيل ميكنند با اين جواب روبهرو شده است: «متهم شدن پرستار و رزيدنت يعني زير سوال رفتن سيستم و اين موضوع هيچوقت اتفاق نميافتد.» پدر صبا براي رساندن صداي كودك خود به وزير بهداشت و رئيسجمهور هم نامه نوشته است و اميدوار است تا از اين طريق به شكايتش رسيدگي شود. عليرضا فروزنده اين روزها درگير فروش كليهاش براي پرداخت بخشي از بدهيهايي است كه بهخاطر جراحيهاي مكرر فرزندش روي دستش مانده است؛جراحيهايي كه نتيجه نداشته و صبايش را به زندگي عادي بازنگردانده است. پدر تنها دلخوش فيلمها و عكسهايي است كه از روزهاي پر از نشاط زندگي صبا دارد و اين تصاوير را در سايتي به نام «صباي بابا» با هموطنانش به اشتراك گذاشته است. نگاه خاموش و صداي ساكت صبا حالا پيگيري مسئولان را تمنا ميكند.
بیایید برای سلامتی صبا کوچولو دعا کنیم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
وقتی که چون آتش جوان بودم
خورشید سرخ صبحگاهان را
بر قله ی البرز می دیدم که می خندید
دیدار او در چشم من خوش بود
وز خنده ی او شادمان بودم
اما درین صبح غم آلود کهنسالی
بی آنکه ابری در افق باشد
چشم مرا راهی بدان خورشید خندان نیست
وین قطره ی سردی که با باد زمستانی
در می نوردد پشت دستم را
اشک است و باران نیست
زیرا من از اندیشه ی بیگانگی ، هر روز
در سرزمین دیگران سر بر زمین دارم
ور آستین چونان که می گویند
جای گواه عاشقان راستین باشد
من اشکی از عشق کهن در آستین دارم
ناچار آماج نگاه من
دستی است اشک آلوده بر زانوی تنهایی
یا بر بلندای سر انگشتان
خورشید کان مرده در آفاق ناخن ها
آه ای خردمندان
در فرصتی اندک ، میان زادن و مردن
تقدیر من چون دیگران این بود
فریاد وحشت در نخستین لحظه ی میلاد
خندیدن خورشید بر گرییدن نوزاد
جشن بهاران در خزان خاطر مادر
شیرینی لبخند بعد از تلخی فریاد
یک چند بر بازوی بیداری پدر خفتن
یک چند خواب دایه را با گریه آشفتن
آنگاه درتاب هراس انگیز گهواره
باز آمدن از عالم رویا به بیداری
هنگام آن رجعت
چون عقربک های بزرگ و کوچک ساعت
پل بستن از روی هزاران لحظه ی جاری
امروز و فردا را به گامی تند پیمودن
وز تندرستی رو نهادن سوی بیماری
بازو به بازو عشق را نزد خرد بردن
راهی عبث پیمودن از مستی به هوشیاری
آنگاه در ظهر طلایی رنگ اندیشه
ابر گمان را در زلال آسمان دیدن
حیران شدن در کوچه های خاکی تردید
تر گشتن از باران پرسشهای بی پاسخ
دل را هراسان از عبور سالیان دیدن
وز روبرو اندیشه ی تاریک پیری را
چون گردبادی در دل صحرا پذیرفتن
اما ز بیم مرگ ، خود را نوجوان دیدن
یک لحظه از جنگ و گریز ابر با خورشید
ناگه به یاد سرزمین دیگر افتادن
در آسمان ذهن خود رنگین کمان دیدن
زان پس کمان ماه را در سرخی مغرب
چون ناخنی براق
روییده بر انگشت خونین جهان دیدن
یا در شبی دیگر
قرص بزرگ ماه را نازکتر از گلبرگ
گلبرگ نیلوفر
گسترده بر آب زلال کهکشان دیدن
آری ، چو گلبرگی که می افتد ز گلبن ها
آه ای خردمندان
کنون مرا در قلب این اقلیم بی تاریخ
با گردش ایام کاری نیست
هر چند می دانم که بعد از تیره روزی ها
چشمم هنوز ایینه دار ماه و خورشید است
اما مرا با این دو سنگین دل قراری نیست
تنها ، صدایی ناشناس از دور
از ایستگاه خالی هجرت
می خواندم در لحظه ی بدرود واگن ها
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي ” كي ” پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
“زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود”
برتولد برشت
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
اگه فرض کنیم بلاگفا همون جزیره محل فرود پروازاوشنیک ۸۱۵ باشه
شما خودتونو جای کدوم یکی از اون آدما میذارید؟
نقشهای دیگه رو دوست دارید کدوم یکی از کسانی که تو بلاگفا میشناسید بازی کنه؟



+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط یک بنده خدا
|